X
تبلیغات
رایتل

 

به نام هستس بخش بخشنده

سلام... بعد یک اسارت طولانی مدت طعم آزادی بسیار شیرینه... امتحان ها تموم شده و من باز احساس یه دیونه ی زنجیری رو دارم که از زنجیر نمره و شب نخوابی رها شده .

دیگه اصلاً حوصله ی صحبت درباره ی امتحان و هر چیزی که مربوط به امتحان ندارم ، می خوام از چیزای خوب خوب بگم ، مثل برف و بارون یا شاید در مورد یه دشت سرسبز وسط یه بیابون !

 

می خوام یه داستان بچه گانه بگم ... کوچولوا می تونن این داستان رو بخونن 30 خط بیشتر نیست ...شما بزرگا هم اگه دوست داشنید بخونید

 

درخت تنها با برگهای سبز

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود .

روزی روزگاری در یک جای دور یه جنگل جوان بود که هزار تا درخت جوان داشت ( شایدم بیشتر ...آخه اون موقع که هنوز ماشین حساب نبوده تا بخوام تعداد دقیقشو بهتون بگم !!! اون هزار تا هم با چه فلاکتی با چرتکه شمردم ) آره داشتم می گفتم این جنگل درختای زیادی داشت ولی فرقش با جنگلای دیگه این بود که همه ی درختای جنگل رنگ برگاشون سفید بود بجز یه درخت که مثل همه ی درختا رنگ برگهاش سبز بود ، ولی درختای سفید جنگل تا حالا درخت سبز ندیده بودن و درخت سبز رو خیلی اذیت می کردن (نیشگونش می گرفتن ، موهاشو می کشیدن ، حیون های جنگل هم روی تنش یادگاری می نوشتن و تنه اشو زخمی می کردن ) بله بچه ها درخت قصه ی ما خیلی خیلی تنها بود همیشه یواشکی با خودش گریه می کرد و توی دلش آرزو می کرد کاش یه درخت سبز نبود به خودش می گفت آخه ... تابلو... ضایع... بدشانس ... کی تا حالا درخت سبز دیده ... اونم رنگه به این زشتی حالا بنفش بود یه کاریش می کردم (!!!)

روزها همین طور می گذشتن و درخت ها یواش یواش پیر... پیر...پیر می شدن هر چی که درختای سفید پیر می شدن برگهاشون بیشتر سبز می شد (!) ولی درخت سبز هر چی که پیرتر می شد برگهاش بیشتر سفید می شد... به همین خاطر همه ی درختای سفید که حالا سبز شده بودن بهش حسودی می کردن ( نیشگونش می گرفتن، موهاشو می کشیدن،انگشت می کردن تو چشمش... خلاصه بگم بلاهای زیادی سرش می آوردن << بابا گفتم که : آخه باهاش حسودی می کردن>>)

آره بچه های گلم درخت سبز که حالا سفید شده بود همه اش غصه می خورد ، دیگه طاقت نداشت شروع کرد به بلند حرف زدن با روح درخت نقره ای با فریاد می گفت :

ای روح درخت نقره ای ... ای تنها محافظ تمام جنگل ها ... و ای درخت مقدس که روی تنه ات نشان یک تک شاخ داری ... ( مثل اینکه با جان نثار هم نسبتی داشته !؟) به من بگو آخرش من باید چه رنگی باشم ... اول که سبز بودم ... بیچاره و تنها بودم و همه اذیتم می کردن ... حالا که سفیدم باز بیشتر بدبخت و تنهام تو بگو من به چه ساز این درختا باید برقصم ؟

یکمرتبه چهره ی یک درخت زیبا که رنگ نقره ای داشت و روی تنه اش نقش یک تک شاخ به چشم خورد روی آسمون نقش بست ... درخت تنها خیلی ترسیده بود و خیلی هم تعجب کرده بود ولی انگار زبونش بند اومده بود و نمی تونست هیچی بگه ... درخت نقره ای با چشمانی پر محبت و با صدایی به نرمی صدای چنگ طلایی توی جک ولوبیای سحر آمیز شروع کرد به صحبت کردن با درخت تنهای سفید ( که اول سبز بود) بهش گفت :

 

_ تو تنها درختی هستی که نقره ای خواهی شد ، درختی با برگ های نقره ای که روی تنه اش نقش یک تک شاخ حک شده است ، تو از همان ابتدا جانشین من بودی ، تنها درختی که قادر بود بگرید و تنها درختی که فرمانروای تمام درختا خواهد شد .

 

بعد از گفتن این حرفها روح درخت نقره ای از روی صفحه ی سیاه شب محو شد ، درخت تنها که هنوز فکر می کرد خواب دیده ، خواست چشمهاشو بماله که یکمرتبه دید تمام برگها و حتی شاخه ها و تنه اش نقره ای شده و روی تنه اش هم نقش یک تک شاخ حک شده ... از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید ... اون هنوز باورش نمی شد که فرمانروا شده و از فردا هیچ کس اذیتش نمی کنه . بله بچه های عزیز اون شب یکی از درخشان ترین شب هایی بود که زمین تا بحال در عمرش دیده بود ، چون درختی جوان و نقره ای ( آخه روح درخت نقره ای از قدرتش استفاده کرده بود و درخت تنها رو جوون کرده بود) با درخشش خودش شب سیاه رو سفید کرده بود .

 

قصه ی ما بسر رسید و کلاغ قصه ی ما هم فهمید که رنگ سیاه پرهاشو دست کم نگیره ، از کجا معلوم شاید اون همین الآنشم سلطان تموم پرنده ها باشه.

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

                                          قربون شما آق سیا

                 

 

 



تاریخ : پنج‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1384 | 07:27 ق.ظ | نویسنده : سیاوش (صاحب اسب سیاه) | نظرات (3)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.