به نام هستی بخش بخشنده
سلامی به لطافت برگی روان در بستر رودی طلائی
نمی دونم تا حالا شده که دنبال چیزی بگردید ولی اونو پیدا نکنید و وقتی که دیگه براتون بودن یا نبودنش فرقی نکرد پیداش کنید .
من وقتی که کوچولو بودم این سؤال رو از اطرافیانم می پرسیدم ( من از کودکی یه بدن بودم چسبیده به یک مخ خیلی بزرگ !!! ) ولی همه منو یه جوری از سر باز می کردن. یه شب خواب دیدم که:
شبها وقتی می خوابم شیطونک هایی که خیلی کوچولوان از خونه هاشون بیرون میان و به خاطر این که سر به سرم بذارن هر چی رو که بهش احتیاج داشتم برمی دارن و بعد که دیگه کار از کار گذشت اونو پس میارن . تازه ...دیدم که می خوان شونه قرمزم رو هم با خودشون ببرن و اون لحظه بود که ازخواب پریدم. ( آخه شونه ام رو خیلی دوست داشتم حتی توی خواب هم اجازه نمی دادم که اونو ازم بگیرن
! )
حالا من چرا اینا رو به شما می گم ؟ خب دلیل داره
می خوام بعد از چند سال دوباره این سؤال رو تکرار کنم که چرا اینطوریه ؟
نمی دونم شما چند تا از این شیطونک های خیالی دارید و چند بار این اتفاق براتون افتاده ؟، شایدم اصلاً شیطونکی توی اتاق شما زندگی نمی کنه تا وسایلتون رو بی اجازه برداره ! به هر حال خوشحال می شم با شیطونک های شما آشنا بشم یا حداقل با نظراتتون !!!
ستاره ی کوچک یک لحظه چشمانش را گشود تا برای ثانیه ای ماه را بنگرد . ولی آن شب ماه برای لحظه ای پشت ابرها گم شد!!!
گردش زمانه است و کاری از دست ما برای ستاره های کوچولو بر نمیاد و بازم مثل همیشه این آسمانه که شاهد مرگ یک آرزوست .
قربون شما – آق سیا –
به نام هستی بخش بخشنده
سلام ... سلامی چو بوی خوش امتحان های میان ترم !!! . ببخشید این مدت کلی گرفتار بودم حتی اصلاً وقت نکردم جواب نظرات شما دوستان خوبم رو بدم . به بزرگی خودتون ببخشید
.
امروز بی مقدمه می خوام یک لحظه تو ذهنتون یه داستان بنویسید ... نه اینکه بنویسید یه چیزی تو ذهنتون بیاد که احساس کنید به تصویری که می بینید مربوطه .
وقت توضیحات بیشتر رو ندارم چون باید برم صبحانه بخورم بعدش برم دانشگاه ( تا ساعت ۶ کلاس دارم
)
تصویری رو ببینید و توی مختون ازش یه الهام بگیرید . یک کلام ختم کلام .
قربون شما آق سیا ( که کلی عجله داره)